تبليغاتX
باغ سوم:چهارباغ
دیپلمه ی بی کار
 
سال اول که بودیم یه فحش توی مدرسه رایج بود که اختصاص به فرد خاصی نداشت و در گذر زمان قسمتیش به قرینه ی معنوی حذف شده بود.کافی بود مثلا بگویید: "آدمی که نشسته است".همه ی انسان هایی که در اون لحظه نشسته بودند مشمول همون جمله ی حذف شده می شدند.حالا تصور کنید دبیر دینی در حال درس دادنه،یه نفر از ته کلاس بگه:"آدمی که نشسته است".اگر دبیر متبحری باشید در این لحظه اولا همراه با سایر دانش آموزان از جاتون بلند می شید تا جمله ی محذوف شامل حال شما نشه و بعد برای سرکوب اغتشاشات مقابله به مثل می کنید.مثلا می گید آدمی که بایسته و سریع می شینید سر جاتون.اگه بخواهید شخصیت خودتون را حفظ کنید مطمئن باشید به سرنوشت دبیر دینی سال اول ما دچار می شوید.طفلی اول سال با چه احترامی با بچه ها حرف می زد در عرض پنج شش ماه کارش به جایی رسید که پسرهای پانزده ساله را می گرفت به باد کتک.
سال دوم،دبیر ریاضی مون که وارد کلاس می شد به مدت دو الی سه دقیقه کلاس تبدیل به باغ وحش صوتی می شد.من هنوز مانده ام حنجره ی آدمی چطوری می تونه یه همچین صداهایی تولید کنه.واکنش دبیر مربوطه عاقلانه بود،بدون هیچ عکس العملی می رفت سرجایش می نشست و متاسف  می شد.
سال سوم قرار گذاشته بودیم وقتی دبیر حضور وغیاب می کرد.به اسم هرکس می رسید همه یکصدا لقب اون شخصو فریاد می زدیم.اگر در اون مواقع پشت در کلاس ما می ایستادید هر چند ثانیه یک بار یه همچین صداهایی می شنیدید: ...شیره...سیده...لره...سوراخه...قهرمان...بعضی دبیرها که دیگه القاب بچه ها رو فهمیده بودند وقتی به اسم اون ها می رسیدند،اسم طرف رو نمی خوندن.فکر کنم توی دلشون هم کلی حال می کردن که بچه ها رو ضایع می کردن.
مدرسه رفتن برای ما فقط مدرسه رفتن نبود. نمی رفتیم مدرسه که فقط چیزی یاد گرفته باشیم،می رفتیم مدرسه برای زندگی کردن،شاد بودن و غمگین نبودن.می رفتیم سر کلاس تا هرکی تیم موردعلاقه اش روز قبل باخته بود را بیچاره کنیم.می رفتیم سرکلاس تا از دبیرهامون سوتی بگیریم و تا آخر عمر ول نکنیم.می رفتیم مدرسه تا دعا کنیم دبیری که قراره امتحان بگیره پایش بشکنه و مدرسه نیاید.می رفتیم مدرسه تا هر موقع خسته شدیم از راه نرده ها فرار کنیم.می رفتیم مدرسه تا توی راه عاشق دخترهای مدرسه بقلی بشیم و هر دو سه ماه یه عشق تازه تجربه کنیم.می رفتیم مدرسه تا معلم ها اعتصاب کنند و ما سرمست از این خوشی بریم کنار زاینده رود خوش بگذرانیم.می رفتیم تا..........
امروز دلم نمی یومد از مدرسه بیام بیرون.خیلی صبر کردم دلم می خواست یه بار دیگه از روی نرده ها بپرم و بعد بیام جلوی نگهبان مدرسه توی دلم بهش بخندم.اما...تمام شد...همه رفتند،من هم باید می رفتم.رفتم.
2 نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من و هویت
فرض کنید یه روز همه ی ایرانی ها رو بریزن توی هواپیما یا حتی عقب وانت و همه رو توی یه جزیره ی تازه کشف شده پیاده کنند.بعد مردم ساکن اونجا بشن و اون رو آباد کنند.فرزندان نسل سومی که از این ساکنان متولد می شوند اهل کجا اند؟
 
پ.ن:توجه کنید که سرزمین ایران خالی از سکنه بشه.
 
بی ربط:
۱.در اعتراض به امتحان فیزیک سال سوم،روز یک شنبه بعد از امتحان عربی روبروی اداره کل تجمع داریم.از همه سومی ها تقاضا می کنم حتما بیان.آدرس اداره کل هم بلوار هشت بهشت هست.
 
۲.تجمع اعتراض آمیز،  صبح روز یک شنبه برگزار شد.البته با دخالت نیروی انتظامی می رفت که فضا متشنج بشه و شیشه ای هم که از اداره آموزش و پرورش شکسته شد به خاطر دخاالت نیروی انتظامی بود.به هر حال قرار شده درخواست دانش آموزان مبنی بر برگزاری مجدد امتحان بررسی بشه.ولی زمان اعلام نتیجه اش را نگفته اند.
من که معتقدم هیچ اتفاقی نمی افته، نهایتا ممکنه بارم چند سوال را بالا و پایین کنند. 
 
۳.از همه تهرانی ها بابت این مهمان نوازی خوب از اصفهانی ها ممنونم.
 
 
2 نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin