پسربچه ای 16ساله(2)
همیشه در مورد اختیارداشتن آدمی یا مجبور بودن او در نظام آفرینش شک داشته ام.معمولا در مورد این سوال می گویند یکی از دلایلی که باعث شده انسان اشرف مخلوقات باشه همین قدرت اختیار اوست.این که انسان با عقل،خوب را از بد تشخیص می ده و با اختیار راه درست را انتخاب می کنه.
اما بیایید از کمی بالا تر به موضوع نگاه کنیم:این درست که در هر لحظه ای هر تصمیمی که ما می گیریم کاملا به اختیار خودمان است.این هم درست که محیط زندگی ما و نمی دونم وراثت و خیلی چیز های دیگه در کیفیت تصمیماتی که می گیریم تاثیر دارند.در اصل همین هم باعث می شه افراد در شرایط یکسان تصمیمات متفاوت بگیرن،اما کافیه به این موضوع باور داشته باشیم که خدا از سرنوشت همه ی ما آگاهه.
و این یعنی اینکه سرنوشت همه ی ما از قبل معلومه و چه بخواهیم،چه نخواهیم آن را رقم خواهیم زد در واقع "نخواهیم"ی وجود ندارد.
خب حالا باز هم عقل و اختیار کاره ای اند؟
2
نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط محمد
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
هیچی
راستش نمی دونم چی می خواهم بگم شاید می خواهم وبلاگم آپدیت بشه اما دیدم بهتره حالا که چیزی ندارم بگم جواب چندتا کامنت رو بدم که باید می دادم.
- برای پست"محمدرضاها"یه نفر که فقط می دونم از کانادا کامنت گذاشته بود گفته بود تا امثال شماها (یعنی خود من)هستید محمدرضاها جایی توی این مملکت ندارند و این مملکت دست آخوندها است.حالا می خواستم بدونم ایشون از کجای حرفای من اون برداشت را کرده اند،اصلا اون پست چه ربطی به مسائل سیاسی داشت؟ خلاصه کاش لااقل یه نشونی چیزی می گذاشتید تا مسئله را براتون روشن کنم.
- اما در مورد پست"پسر بچه ای شانزده ساله"نمی دونم چرا همه گیر دادند به سن اون طرف.اصولا من دوست ندارم ریزه کاری های نوشته هایم را با زبان خودم لو بدهم یعنی اینکه خواننده خودش باید بفهمه اما شاید در این مورد چاره ای ندارم و باید بگم اون پست فقط یه سوال بود که یهو به ذهنم رسید در قالب یه مکالمه مطرحش کنم یعنی راه بهتری به ذهنم نرسید بعد ترجیح دادم بین مثلا یه مادر و فرزند خردسالش بیان بشه.شاید یه جور تناقض.مثل خود سوال اما بین جواب هایی که شنیدم جواب صادق بیشتر منطقی و قابل باور بود.
- این بار سه نشد.
این چند وقته حالم خیلی گرفته بوده یعنی حکایت پست قبلی هر روز برایم تکرار می شد و بد تر از همه تنهایی.دیشب برای چندتا دوست هایم اس ام اس دادم گفتم یه نفر یه چیزی به من بگه حالم خوب بشه بعد دیدم خودشون انگار بدتر از من هستند.یکی اسیر غربته،یکی اسیر عشق و عاشقیه و...
راستی از همه ی کسانی که در این مدت یاد من بودند و از تنهایی درم می آوردن واقعا ممنونم از کسانی که تولدم را تبریک گفتند خیلی خیلی ممنونم شاید مسخره باشه اما همون یه جمله خیلی حال خوب کن بود برایم.
احتمال می دهم این پست کامنت زیادی نگیره.
2
نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط محمد
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
دیگه بسمه
چند روز می گذره تا خودم را قانع می کنم
چند روز می گذره تا خودم را به فراموشی بزنم...
...
...
...
اما یک خواب،یک رویا همه چیز را به هم میزند.
خدایا راحتم کن.دیگه بس نیست؟
2
نوشته شده در پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط محمد
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بغض
یه روزی این بالا نوشتم به سر رسید تنهایی
اما همه چیز خیلی راحت تمام شد...خیلی راحت...و حالا من مانده ام و من و خودم...
برایم مهم نیست حتی سنگینی خاصی را که روی سینه ام حس می کردم هم دیگر تمام شد...دیگر حس نمی کنم...شاید گاهی حسرتکی بخورم و یا بغضی گلویم را فشار دهد...اما مهم نیست...اصلا.
ناله هم نکردم،حق نداشتم بکنم و ندارم هیچ وقت...هیچ وقت.حتی الان هم که می نویسم عذاب وجدان دارم اما این دیگر کم ترین حق من است.چهارباغ خودم است...پس می نویسم شاید این طوری سبک شدم،شاید دیگر حتی بغضی هم گلویم را فشار نداد...این طوری بهتر است...می نویسم.
گفتم تنهایی،شاید آن قدر ها هم بد نباشد.نه نیست...آن قدرها هم بد نیست.تنها کسی است که هیچ وقت تنهایم نمی گذارد.
چه نثر مسخره ای داشت این نوشته اما بازم مهم نیست.
2
نوشته شده در دوشنبه 3 مهر1385ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط محمد
|
مطلب را به بالاترین بفرستید: