تبليغاتX
باغ سوم:چهارباغ
 
2 نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پسربچه ای 16ساله
-مامان!کی ما رو به دنیا می یاره؟
-عزیزم!خب اینکه معلومه،خدا این کار رو می کنه.
ـیعنی ما قبلش کجا بودیم؟
-پیش خود خدا.
-وقتی که می میریم کجا می ریم؟
-خب بازم پیش خود خدا.
-پس آخه خدا برای چی ما رو می یاره به دنیا بعدش دوباره برمی گردونتمون پیش خودش؟
-ما می یایم توی دنیا بعدش می ریم پیش خدا.اگه توی دنیا آدم خوبی بوده باشیم خدا می برتمون توی بهشت،اگه آدم بدی بوده باشیم می ریم توی جهنم.
-مامان جونم!خب این چه فایده ای برای خدا داره؟
-...
 
یه مامان مهربون پیدا بشه و جواب این کوچولو رو بده.
2 نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

محمدرضا ها
حداقل توی این تابستان خوب فهمیده ام بزرگترین بدبختی یه آدم اینه که برای خودش زندگی نکنه بخصوص وقتی متوجه شدم خودم هم همین طور بوده ام.
چند روزی است از سر بیکاری و احساس پوچی شروع کرده ام به خواندن خاطرات حسین فردوست که صمیمی ترین دوست محمدرضا پهلوی بوده.
کتاب را که می خوانم یه جور خاصی دلم برای محمدرضا می سوزه.واقعا این که یه نفر از همان وقتی که به دنیا می یاد برای آینده اش دیگران تصمیم بگیرند تا وقتی که می میره....خوبه یا بد؟
 
وقتی فکر می کنم می بینم خودم هم که بودم حاضر بودم هر چی بهم می گن گوش کنم تا پادشاه ایران بشم بعدش بتونم پادشاهیم را حفظ کنم بعد هم که همونا گفتند برو سرمو زیر می انداختم و می رفتم.
2 نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

التماس
نمی دونم چه قدر خوش به حالم بوده که یادم رفت ۵ شهریور تولد یکسالگی وبلاگ نویس شدن من است.
 پارسال شهریور، ماه خوبی برایم بود و امسال تا اینجایش خوب بوده باقیش هم امید به خدا.اما باز هم چه زود یکسال گذشت...یک سالی که ازش راضیم.
اولین پستی را که دادم دقیقا یادمه یه روز صبح از سر بیکاری اومدم توی بلاگفا یه وبلاگ ساختم،یه پست الکی دادم و وقتی خود وبلاگ را دیدم کلی ذوق کردم.این جوری بود که شش هفت ماه بعد از خریدن کامپیوتر،من وبلاگدار شدم.خودم فکر می کنم بزرگترین اتفاق در وبلاگنویسی من آشنایی با نوید بود که اون موقع اسمش بود"بدون نام آشنا".این آشنایی باعث شد من با مدل جدیدی از وبلاگ ها آشنا بشم و این چیز خوبی بود.
این که وبلاگ من تا حالا سه تا اسم داشته که هیچ کدام ربطی به اون یکی نداشته نمی دونم خوبه یا بده ولی برای خودم خوبه همین که خودم از روندش راضیم خوبه...خوب.
 
هنوز سبک نوشتنم را پیدا نکرده ام.تو رو خدا یه نفر ایرادهای منو بگه.
2 نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

22:45

نمی دونم چرا یک ساعت و نیم تو یه بیست و چهار ساعت آنتن شبکه سه باید دست یکی مثل سیروس مقدم باشه تا این چرندیاتو به خرد مردم بده.
آدم باید بشینه کنار یه روانکاوی چیزی تا شاید بتونه رفتار شخصیت های این سریالو درک کنه.
نمی دونم چطوری یه دختری اون قدر زرنگه که با شرایط نه چندان خوب مالی تونسته دانشگاه قبول بشه بعدشم تونسته قاپ یه پسر پولدارو بدزده اما این قدر خنگ بازی درآره.
حالا خوبیش اینه که شبکه اصفهان همون موقع پاورچینو می ذاره حتی اگه دوقلوهای افسانه ای رو هم می ذاشت بازم ترجیح می دادم.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin